منوی اصلی
مجله وستا | سرگرمی فرهنگی خبری
  • . . چهارشنبه 2 تیر 1395 09:09 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان زندگی دوباره

    رمان زندگی دوباره




    دانلود رمان زندگی دوباره اثر شیوا همتی




    بخشی از این رمان :


    آن روز هم باران می امد.قطرات کوچک آب از اسمان ابی فرو می چکید.من از دبیرستان به خانه برمی گشتم.وارد کوچه ای شدم که خانه ماد در انجا واقع شده بود.هوز چند قدمی با خانه فاصله داشتم که صدایی مرا از حرکت باز داشت.
    خانم می بخشید.منزل اقای رحمانی در این کوچه است؟
    نگاهی به او کردم و با دست خانه مان را به او نشان دادم.او از من تشکر کرد و به طرف خانه رفت و زنگ زد.بعد به سمت من نگاه کرد که همانطور در چند قدمی خانه ایستاده بودم و او را نگاه می کردم.سرم را پایین انداختم و به طرف خانه رفتم.در خانه باز شد.مادر نگاهی به من و بعد نگاهی به ان مرد کرد.من سلام کردم و سپس وارد خانه شدم.صدای مادر را می شنیدم که از مرد جوان می پرسید منزل چه کسی را می خواهید با چه کسی کار دارید.به طرف اتاق رفتم و لباسهایم را عوض کردم و پس از شستن دست و صورتم وارد آشپزخانه شدم.برای خودم چای ریختم و در حالی که با یک لیوان چای وارد اتاق می شدم،با صدای بلند گفتم:مامان کی بود؟چه کار داشت؟یکمرتبه ان مرد را دیدم که درست رو به رویم روی مبل لم داده.مرد غریبه سلام کرد و من در حالیکه از خجالت سرخ شده بودم و دست و پایم را گم کرده بودم جواب سلام او را دادم.








    لینک دانلود رمان زندگی دوباره در پایین :

    zendegi-dobare

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • . . چهارشنبه 2 تیر 1395 09:09 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان زندگی دوباره

    رمان زندگی دوباره




    دانلود رمان زندگی دوباره اثر شیوا همتی




    بخشی از این رمان :


    آن روز هم باران می امد.قطرات کوچک آب از اسمان ابی فرو می چکید.من از دبیرستان به خانه برمی گشتم.وارد کوچه ای شدم که خانه ماد در انجا واقع شده بود.هوز چند قدمی با خانه فاصله داشتم که صدایی مرا از حرکت باز داشت.
    خانم می بخشید.منزل اقای رحمانی در این کوچه است؟
    نگاهی به او کردم و با دست خانه مان را به او نشان دادم.او از من تشکر کرد و به طرف خانه رفت و زنگ زد.بعد به سمت من نگاه کرد که همانطور در چند قدمی خانه ایستاده بودم و او را نگاه می کردم.سرم را پایین انداختم و به طرف خانه رفتم.در خانه باز شد.مادر نگاهی به من و بعد نگاهی به ان مرد کرد.من سلام کردم و سپس وارد خانه شدم.صدای مادر را می شنیدم که از مرد جوان می پرسید منزل چه کسی را می خواهید با چه کسی کار دارید.به طرف اتاق رفتم و لباسهایم را عوض کردم و پس از شستن دست و صورتم وارد آشپزخانه شدم.برای خودم چای ریختم و در حالی که با یک لیوان چای وارد اتاق می شدم،با صدای بلند گفتم:مامان کی بود؟چه کار داشت؟یکمرتبه ان مرد را دیدم که درست رو به رویم روی مبل لم داده.مرد غریبه سلام کرد و من در حالیکه از خجالت سرخ شده بودم و دست و پایم را گم کرده بودم جواب سلام او را دادم.








    لینک دانلود رمان زندگی دوباره در پایین :

    zendegi-dobare

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • . . چهارشنبه 2 تیر 1395 09:08 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان چشمان وحشی

    رمان چشمان وحشی



    دانلود رمان چشمان وحشی اثر راضیه بلوچ اکبری




    بخشی از این رمان :


    سلام مامان!چه طوری؟
    - -سلام دخترم!برگشتی؟
    - همینطور كه یقه ی مانتوم را در دست گرفته بودم و خودم را باد میزدم ، گفتم:
    - -اوه.....اوه! چه قدر هوا دم كرده،مردم از گرما!
    - مادر با مهربانی نگاهی به چشمانم كرد و گفت :
    - عزیزم!برو لباستو عوض كن و ابی هم به سرو صورتت بزن،من میرم میز رو اماده میكنم.
    نفس حبس شده ام را بیرون فرستادم و با بی حوصلگی پله ها روطی كردم،تا به طبقه بالا رسیدم.بعد از تعویض لباس و شستن دست و صورتم به طبقه پایین رفتم.
    بوی قرمه سبزی مادر فضای اشپزخانه را پر كرده بود. شكمم از گرسنگی به قار و قور افتاد.مادر بشقاب برنج و خورش را جلوی من گذاشت. با عجله بسم الله گفتم و قاشق رابه طرف دهان بردم.انصافا قرمه سبزی مادر ، هم رنگ و هم طعم خوبی داشت.زیر چشمی نگاهی به او كردم و گفتم:

    -شما نهار خوردید؟






    لینک دانلود رمان چشمان وحشی در پایین :

    cheshmane-vahshi
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • . . چهارشنبه 2 تیر 1395 09:08 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان چشمان وحشی

    رمان چشمان وحشی



    دانلود رمان چشمان وحشی اثر راضیه بلوچ اکبری




    بخشی از این رمان :


    سلام مامان!چه طوری؟
    - -سلام دخترم!برگشتی؟
    - همینطور كه یقه ی مانتوم را در دست گرفته بودم و خودم را باد میزدم ، گفتم:
    - -اوه.....اوه! چه قدر هوا دم كرده،مردم از گرما!
    - مادر با مهربانی نگاهی به چشمانم كرد و گفت :
    - عزیزم!برو لباستو عوض كن و ابی هم به سرو صورتت بزن،من میرم میز رو اماده میكنم.
    نفس حبس شده ام را بیرون فرستادم و با بی حوصلگی پله ها روطی كردم،تا به طبقه بالا رسیدم.بعد از تعویض لباس و شستن دست و صورتم به طبقه پایین رفتم.
    بوی قرمه سبزی مادر فضای اشپزخانه را پر كرده بود. شكمم از گرسنگی به قار و قور افتاد.مادر بشقاب برنج و خورش را جلوی من گذاشت. با عجله بسم الله گفتم و قاشق رابه طرف دهان بردم.انصافا قرمه سبزی مادر ، هم رنگ و هم طعم خوبی داشت.زیر چشمی نگاهی به او كردم و گفتم:

    -شما نهار خوردید؟






    لینک دانلود رمان چشمان وحشی در پایین :

    cheshmane-vahshi
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • . . چهارشنبه 2 تیر 1395 09:07 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان عشق و هزار و یک شب

    رمان عشق و هزار و یک شب



    دانلود رمان عشق و هزار و یک شب اثر ر.اعتمادی




    بخشی از این رمان :


    دختر جوان بیست و چهار ساله ای، با چهره ای بیضی و پوستی سپید، بلند قامت، کفش سپید ورزشی در پا و کیف لوازم تنیس بر دوش، جلو یک ساختمان بلند هجده طبقه در شمال شهر، لحظه ای مکث کرد.
    نگاهی به آخرین طبقه ی ساختمان انداخت که با سنگ های تزئینی به رنگ "بژ" در چشم رهگذران جلوه می فروخت.
    از آن ساختمان های بلند که تهران در نخستین سالهای دهه ی هشتاد، به تعداد زیاد از شکم خود بیرون داده بود.
    ترکیبی از معماری جدید اروپائی با چاشنی اندکی از شیوە معماری قاجاری.
    صاحب این ساختمان، کسی جز آقای روشنایی برج ساز معروف و پدر این دختر جوان نبود که باصطلاح غربی ها به ((های رایز)) خود سخت می بالید و هر آپارتمانش با چهارصد متر وسعت به مبلغ سرسام آوری فروخته شده و چندین برج بلند دیگر بنا کرده بود یا در دست ساخت داشت.
    آقای روشنائی، یعنی پدر دختری که او را در نهایت سلامت و سرزنده و شاداب می بینیم در آخرین طبقه ساختمان دفتری دایر کرده بود که همە تزئیناتش را در آن روزها که آرایشهای غربی شدیدا تحقیر می شد، از غرب آورده بود و به رخ مشتریان سنگین جیب خود می کشید.
    دختر جوان لبخندی لبریز از رضایت بر لب آورد، به تعظیم و کرنش نگهبان جوتن ساختمان پاسخی داد و داخل آسانسوری شد که برای ساکنان دهم به بالا نصب شده بود.





    لینک دانلود رمان عشق و هزار و یک شب در پایین :

    eshgh-va-hezaro-yek-shab

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • . . چهارشنبه 2 تیر 1395 09:07 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان عشق و هزار و یک شب

    رمان عشق و هزار و یک شب



    دانلود رمان عشق و هزار و یک شب اثر ر.اعتمادی




    بخشی از این رمان :


    دختر جوان بیست و چهار ساله ای، با چهره ای بیضی و پوستی سپید، بلند قامت، کفش سپید ورزشی در پا و کیف لوازم تنیس بر دوش، جلو یک ساختمان بلند هجده طبقه در شمال شهر، لحظه ای مکث کرد.
    نگاهی به آخرین طبقه ی ساختمان انداخت که با سنگ های تزئینی به رنگ "بژ" در چشم رهگذران جلوه می فروخت.
    از آن ساختمان های بلند که تهران در نخستین سالهای دهه ی هشتاد، به تعداد زیاد از شکم خود بیرون داده بود.
    ترکیبی از معماری جدید اروپائی با چاشنی اندکی از شیوە معماری قاجاری.
    صاحب این ساختمان، کسی جز آقای روشنایی برج ساز معروف و پدر این دختر جوان نبود که باصطلاح غربی ها به ((های رایز)) خود سخت می بالید و هر آپارتمانش با چهارصد متر وسعت به مبلغ سرسام آوری فروخته شده و چندین برج بلند دیگر بنا کرده بود یا در دست ساخت داشت.
    آقای روشنائی، یعنی پدر دختری که او را در نهایت سلامت و سرزنده و شاداب می بینیم در آخرین طبقه ساختمان دفتری دایر کرده بود که همە تزئیناتش را در آن روزها که آرایشهای غربی شدیدا تحقیر می شد، از غرب آورده بود و به رخ مشتریان سنگین جیب خود می کشید.
    دختر جوان لبخندی لبریز از رضایت بر لب آورد، به تعظیم و کرنش نگهبان جوتن ساختمان پاسخی داد و داخل آسانسوری شد که برای ساکنان دهم به بالا نصب شده بود.





    لینک دانلود رمان عشق و هزار و یک شب در پایین :

    eshgh-va-hezaro-yek-shab

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • . . چهارشنبه 2 تیر 1395 09:07 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان میخواهم زندگی کنم

    رمان میخواهم زندگی کنم


    دانلود رمان میخواهم زندگی کنم اثر فاطمه حاجی بنده



    بخشی از این رمان :


    بازم دیر کردی ؟
    - متاسفم اما . . .
    همیشه همین رو می گی ، عجله کن داره دیر می شه . به راه افتاد و دوستش او را دنبال کرد . سکوت بین راه حامد را خسته کرد و گفت :
    امروز چرا دیر اومدی ؟
    سرش را بلند کرد و گفت : تو که می دونی تا شیرم رو نخورم مامان نمی گذاره بیام بیرون .
    - مگر تو بچه ای ؟
    با ناراحتی گفت : برای مامان بله !
    حامد بر سرعت قدم هایش افزود و گفت : سریع بیا که حوصله فریاد های عابدی رو ندارم . همراهش به فکر فرو رفته بود دوست داشت با حامد حرف بزند و از آنچه در تمام مدت آزارش داده بود سخن بگوید اما نمی توانست . حامد بهترین و عزیز ترین فرد زندگی اش بود با این که تمام روز و شبهایش با او می گذشت اما حامد هنوز هم در مورد او چیزی نمی دانست . نزدیک باشگاه برای لحظه ای ایستاد . حامد با تعجب گفت : پس چرا نمی آیی ؟
    خندید و گفت : می خوام خودم رو برای فریاد های آقای عابدی آماده کنم






    لینک دانلود رمان میخواهم زندگی کنم در پایین :

    mikhaham-zendegi-konam

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • . . چهارشنبه 2 تیر 1395 09:07 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان میخواهم زندگی کنم

    رمان میخواهم زندگی کنم


    دانلود رمان میخواهم زندگی کنم اثر فاطمه حاجی بنده



    بخشی از این رمان :


    بازم دیر کردی ؟
    - متاسفم اما . . .
    همیشه همین رو می گی ، عجله کن داره دیر می شه . به راه افتاد و دوستش او را دنبال کرد . سکوت بین راه حامد را خسته کرد و گفت :
    امروز چرا دیر اومدی ؟
    سرش را بلند کرد و گفت : تو که می دونی تا شیرم رو نخورم مامان نمی گذاره بیام بیرون .
    - مگر تو بچه ای ؟
    با ناراحتی گفت : برای مامان بله !
    حامد بر سرعت قدم هایش افزود و گفت : سریع بیا که حوصله فریاد های عابدی رو ندارم . همراهش به فکر فرو رفته بود دوست داشت با حامد حرف بزند و از آنچه در تمام مدت آزارش داده بود سخن بگوید اما نمی توانست . حامد بهترین و عزیز ترین فرد زندگی اش بود با این که تمام روز و شبهایش با او می گذشت اما حامد هنوز هم در مورد او چیزی نمی دانست . نزدیک باشگاه برای لحظه ای ایستاد . حامد با تعجب گفت : پس چرا نمی آیی ؟
    خندید و گفت : می خوام خودم رو برای فریاد های آقای عابدی آماده کنم






    لینک دانلود رمان میخواهم زندگی کنم در پایین :

    mikhaham-zendegi-konam

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • . . چهارشنبه 2 تیر 1395 09:07 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان لیلا

    رمان لیلا




    دانلود رمان لیلا اثر ماندانا رفیعی





    بخشی از این رمان :




    با عصبانیت تمام در را بستم و از منزل خارج شد
    بغض گلویم را گرفته بود و گریه امانم را بریده بود. حرفه های مادر است. گوشه کنایه های پدرم و مسخره کردن های برادرم ذهنم را مشغول کرده بود آزارم میداد و تمام وجودم را می سوزاند. این همه مانع بر سر راهم ایستاده بودند و من می خواستم همه و همه را بشکنم. و جلو بروم ولی. ولی .... نمی توانستم ان موقع حدود بیست و سه یا بیست و چهار سال بیشتر نداشتم. اگر می خواستم دور همه را خط بکشم و از انها جدا شوم نه پشت و پناهی داشتم نه آینده ای نه ..... نه هیچ چیز. من بچه دردانه ای بیش نبودم. با وجود اینکه لیسانس داشتم و سربازی برایم خیلی سخت نبود ولی حاضر به رفتن سربازی هم نبودم. هیچ جا استخدامم نمی کردند هر ماه پول تو جیبی ام را هم پدر می داد. این تنها ضعف من بود که در آمدی نداشتم و اگر می خواستم در آمد خوبی داشته باشم. یا باید اول به سربازی می رفتم یا اینکه در شرکت پدر استخدام می شدم ولی هیچکدام برای من قایل انجام دادن نبود من می خواستم با دختری ازدواج کم که پدر و مادرم او را ادم حساب نمی کردند اگر با او ازدواج می کردم خانواده طردم می کردند و در این حالت باید روی پای خود می ایستادم و خرج زندگی را در می آوردم ای کاش .. ای کاش ... سربازی ام را رفته بودم ولی چاره ای نبود گیج شده بودم






    لینک دانلود رمان لیلا در پایین :

    leyla
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • . . چهارشنبه 2 تیر 1395 09:07 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان لیلا

    رمان لیلا




    دانلود رمان لیلا اثر ماندانا رفیعی





    بخشی از این رمان :




    با عصبانیت تمام در را بستم و از منزل خارج شد
    بغض گلویم را گرفته بود و گریه امانم را بریده بود. حرفه های مادر است. گوشه کنایه های پدرم و مسخره کردن های برادرم ذهنم را مشغول کرده بود آزارم میداد و تمام وجودم را می سوزاند. این همه مانع بر سر راهم ایستاده بودند و من می خواستم همه و همه را بشکنم. و جلو بروم ولی. ولی .... نمی توانستم ان موقع حدود بیست و سه یا بیست و چهار سال بیشتر نداشتم. اگر می خواستم دور همه را خط بکشم و از انها جدا شوم نه پشت و پناهی داشتم نه آینده ای نه ..... نه هیچ چیز. من بچه دردانه ای بیش نبودم. با وجود اینکه لیسانس داشتم و سربازی برایم خیلی سخت نبود ولی حاضر به رفتن سربازی هم نبودم. هیچ جا استخدامم نمی کردند هر ماه پول تو جیبی ام را هم پدر می داد. این تنها ضعف من بود که در آمدی نداشتم و اگر می خواستم در آمد خوبی داشته باشم. یا باید اول به سربازی می رفتم یا اینکه در شرکت پدر استخدام می شدم ولی هیچکدام برای من قایل انجام دادن نبود من می خواستم با دختری ازدواج کم که پدر و مادرم او را ادم حساب نمی کردند اگر با او ازدواج می کردم خانواده طردم می کردند و در این حالت باید روی پای خود می ایستادم و خرج زندگی را در می آوردم ای کاش .. ای کاش ... سربازی ام را رفته بودم ولی چاره ای نبود گیج شده بودم






    لینک دانلود رمان لیلا در پایین :

    leyla
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 11 ... 2 3 4 5 6 7 8 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic