منوی اصلی
مجله وستا | سرگرمی فرهنگی خبری
  • . . چهارشنبه 2 تیر 1395 09:16 ق.ظ نظرات ()
    رمان به بال سیاهم نگاهی نکن (عاشقانه)
     رمان جدبد , دانلود رمان به بال سیاهم نگاه نکن , دانلود رمان , رمان , رمان برای موبایل ,
    خلاصه داستان رمان به بال سیاهم نگاهی نکن :
    در مورد دختریه به اسم شاداب که زندگیش همیشه واسش بازیه و هیچ چیزی رو جدی نمی گیره ، زندگی شاداب یه جورایی مبهمه واسش از شغل پدرش گرفته تا آینده ی خودش و از بچگی پیش مادربزرگش بزرگ می شه تا اون می میره و مجبور می شه کنار مادر و پدرش زندگی کنه و به خاطر شغل پدرش واسش محافظ می ذارن که رابطه ی خیلی خوبی باهاش برقرار می کنه و تنها دوستش می شه اما اتفاقی که برای محافظش می افته باعث می شه تا به زندگیش یه جور دیگه ای نگاه کنه و خود واقعیشو پیدا کنه و با بالای سیاهش توی دنیای جدید و واقعیش پرواز کنه ….
    دانلود رمان با لینک مستقیم برای موبایل و کامپیوتر در ادامه مطلب . . .
    دانلود رمان با لینک مستقیم:
    دانلود با فرمت pdf:
    دانلود برای آندروید و آیفون:

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • . . چهارشنبه 2 تیر 1395 09:16 ق.ظ نظرات ()
    رمان به بال سیاهم نگاهی نکن (عاشقانه)
     رمان جدبد , دانلود رمان به بال سیاهم نگاه نکن , دانلود رمان , رمان , رمان برای موبایل ,
    خلاصه داستان رمان به بال سیاهم نگاهی نکن :
    در مورد دختریه به اسم شاداب که زندگیش همیشه واسش بازیه و هیچ چیزی رو جدی نمی گیره ، زندگی شاداب یه جورایی مبهمه واسش از شغل پدرش گرفته تا آینده ی خودش و از بچگی پیش مادربزرگش بزرگ می شه تا اون می میره و مجبور می شه کنار مادر و پدرش زندگی کنه و به خاطر شغل پدرش واسش محافظ می ذارن که رابطه ی خیلی خوبی باهاش برقرار می کنه و تنها دوستش می شه اما اتفاقی که برای محافظش می افته باعث می شه تا به زندگیش یه جور دیگه ای نگاه کنه و خود واقعیشو پیدا کنه و با بالای سیاهش توی دنیای جدید و واقعیش پرواز کنه ….
    دانلود رمان با لینک مستقیم برای موبایل و کامپیوتر در ادامه مطلب . . .
    دانلود رمان با لینک مستقیم:
    دانلود با فرمت pdf:
    دانلود برای آندروید و آیفون:

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • . . چهارشنبه 2 تیر 1395 09:16 ق.ظ نظرات ()

    نام کتاب : وقتی برای تو ، وقتی برای من

    نویسنده کتاب : مریم کاربر انجمن ۹۸ia

    سبک کتاب : عاشقانه

    زبان کتاب : فارسی

    قالب کتاب : Pdf

    حجم کتاب : ۲٫۷ مگابایت

    خلاصه داستان   


    این داستان روایتی ست از جدال عشق و نفرت … ریحانه به دلیل تصوراتی که در دوران

    مدرسه داشته از ازدواج میترسه با ترس عاشق میشه و با کورش ازدواج میکنه اما……….

    داستانی جذاب و واقعی


     

     دانلود کتاب


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • . . چهارشنبه 2 تیر 1395 09:16 ق.ظ نظرات ()

    نام کتاب : وقتی برای تو ، وقتی برای من

    نویسنده کتاب : مریم کاربر انجمن ۹۸ia

    سبک کتاب : عاشقانه

    زبان کتاب : فارسی

    قالب کتاب : Pdf

    حجم کتاب : ۲٫۷ مگابایت

    خلاصه داستان   


    این داستان روایتی ست از جدال عشق و نفرت … ریحانه به دلیل تصوراتی که در دوران

    مدرسه داشته از ازدواج میترسه با ترس عاشق میشه و با کورش ازدواج میکنه اما……….

    داستانی جذاب و واقعی


     

     دانلود کتاب


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • . . چهارشنبه 2 تیر 1395 09:14 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان هیچ کسان ۳ برای موبایل

    نام کتاب : هیچ کسان ۳

    نویسنده کتاب : sober کاربر انجمن ۹۸ia

    سبک کتاب : ترسناک / هیجانی / معمایی / قهرمانی /

    زبان کتاب : فارسی

    قالب کتاب : Jar ، Epub ، Apk  

    حجم پرنیان : ۱٫۱۹ مگابایت

    حجم ایبوک :۲۴۰ کیلو بایت

    حجم اندروید : ۱٫۱۴ مگابایت

    خلاصه داستان  


    شخصیت اصلی داستان ، بهراد مثل جلد قبل با کمک جنی به اسم هاموس به مردم کمک می کنه…

    یه شب که بهراد داره از سر کار به خونه ش برمی گرده یه پسری رو می بینه که توی کوچه مونده

    و جایی نداره بره،دلش می سوره و با خودش می برش خونه.فردای اون شب

    مامورای آگاهی بهش خبر میدن که یه قاتل زنجیره ای دنبالشه…

    کمی که می گذره بهراد متوجه میشه پسری که توی خونه ش راه داده…


    با تشکر از سایت www.98ia.com و sober عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

    دانلود برای موبایل ( نسخه پرنیان )

    دانلود برای موبایل ( نسخه EPUB )

    موضوعات مرتبط: رمان جار، رمان درخواستی دوستان، رمان epub، رمان پلیسی، رمان هیجانی، رمان اجتماعی، رمان جنایی، رمان ترسناک


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • . . چهارشنبه 2 تیر 1395 09:14 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان هیچ کسان ۳ برای موبایل

    نام کتاب : هیچ کسان ۳

    نویسنده کتاب : sober کاربر انجمن ۹۸ia

    سبک کتاب : ترسناک / هیجانی / معمایی / قهرمانی /

    زبان کتاب : فارسی

    قالب کتاب : Jar ، Epub ، Apk  

    حجم پرنیان : ۱٫۱۹ مگابایت

    حجم ایبوک :۲۴۰ کیلو بایت

    حجم اندروید : ۱٫۱۴ مگابایت

    خلاصه داستان  


    شخصیت اصلی داستان ، بهراد مثل جلد قبل با کمک جنی به اسم هاموس به مردم کمک می کنه…

    یه شب که بهراد داره از سر کار به خونه ش برمی گرده یه پسری رو می بینه که توی کوچه مونده

    و جایی نداره بره،دلش می سوره و با خودش می برش خونه.فردای اون شب

    مامورای آگاهی بهش خبر میدن که یه قاتل زنجیره ای دنبالشه…

    کمی که می گذره بهراد متوجه میشه پسری که توی خونه ش راه داده…


    با تشکر از سایت www.98ia.com و sober عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

    دانلود برای موبایل ( نسخه پرنیان )

    دانلود برای موبایل ( نسخه EPUB )

    موضوعات مرتبط: رمان جار، رمان درخواستی دوستان، رمان epub، رمان پلیسی، رمان هیجانی، رمان اجتماعی، رمان جنایی، رمان ترسناک


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • . . چهارشنبه 2 تیر 1395 09:14 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان شام مهتاب 

    دانلود رمان شام مهتاب

    موضوعات این مطلب :

    رمان و داستان

    ,

    رمان های عاشقانه

    ,

    قسمتی از متن رمان:

    فقط جان جدتان جایی برویم که از انظار دور باشیم . »
    ملینا گفت : « قربان آدم چیز فهم . طبقه دوم یه کافی شاپ است که خیلی دنجه ؛ میریم آنجا . » همگی با خوشحالی از پله ها بالا رفتیم . این هم جزو اولین ها بود ؛ برای اولین بار قدم به جای ناشناخته ای گذاشتم . همه چیز برایم تازگی داشت ..رمان شام مهتاب

    مادر لبخندی زد و گفت :« عزیزجون اینقدر مرا خجالت ندهید ؛ منهم اگر چیزی به ارث بردم از شما بوده .»
    پدر با شوخی گفت :« خوب تعارف برای هم تکه پاره میکنید ؛ خب اصل حالتون چطوره ؟.رمان شام مهتاب

    مادرهمانطور که موهایم را نوازش میکرد به آرامی میگریست .
    ـ الهی من فدات شم ؛ تو دختر با استعدادی هستی ؛ حیف بود که از دیگران عقب بیفتی . خوشحالم که بالاخره با سماجت به خواسته ات رسیدی ؛ بهت تبریک میگم .
    ناگهان یاد شایان افتادم.رمان شام مهتاب

    ـ اما این خواب فرق داشت ؛ من هیچ وقت در چنین جشن هایی شرکت نکرده بودم ؛ این چنین لباسهایی نپوشیده بودم ؛ اما دیشب سنگ تمام گذاشتم و هر کاری که نباید انجام دهم ؛ انجام دادم و متاسفانه لذت هم بردم. گناه من نابخشودنی است ؛ برای همین پدر با من قهر کرده او هیچ وقت مرا نخواهد بخشید.
    و با صدای بلند گریه کردم . .رمان شام مهتاب

    شایان هراسان جلو آمد و دو دستی به سرش کوبید و گفت:« خاک بر سرمن ؛ مقصر اصلی من هستم شرمنده که باعث ناراحتی همه شدم.»
    آنقدر قیافه اش مسخره بود که ناخودآگاه خنده ام گرفت. شایان که همانطور مات و مبهودت مرا نگاه میکرد گفت:« واه ؛ واه ؛ حالا ما باید بخندیم یا گریه کنیم !»

    دانلود رمان pdf



    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • . . چهارشنبه 2 تیر 1395 09:14 ق.ظ نظرات ()

    دانلود رمان شام مهتاب 

    دانلود رمان شام مهتاب

    موضوعات این مطلب :

    رمان و داستان

    ,

    رمان های عاشقانه

    ,

    قسمتی از متن رمان:

    فقط جان جدتان جایی برویم که از انظار دور باشیم . »
    ملینا گفت : « قربان آدم چیز فهم . طبقه دوم یه کافی شاپ است که خیلی دنجه ؛ میریم آنجا . » همگی با خوشحالی از پله ها بالا رفتیم . این هم جزو اولین ها بود ؛ برای اولین بار قدم به جای ناشناخته ای گذاشتم . همه چیز برایم تازگی داشت ..رمان شام مهتاب

    مادر لبخندی زد و گفت :« عزیزجون اینقدر مرا خجالت ندهید ؛ منهم اگر چیزی به ارث بردم از شما بوده .»
    پدر با شوخی گفت :« خوب تعارف برای هم تکه پاره میکنید ؛ خب اصل حالتون چطوره ؟.رمان شام مهتاب

    مادرهمانطور که موهایم را نوازش میکرد به آرامی میگریست .
    ـ الهی من فدات شم ؛ تو دختر با استعدادی هستی ؛ حیف بود که از دیگران عقب بیفتی . خوشحالم که بالاخره با سماجت به خواسته ات رسیدی ؛ بهت تبریک میگم .
    ناگهان یاد شایان افتادم.رمان شام مهتاب

    ـ اما این خواب فرق داشت ؛ من هیچ وقت در چنین جشن هایی شرکت نکرده بودم ؛ این چنین لباسهایی نپوشیده بودم ؛ اما دیشب سنگ تمام گذاشتم و هر کاری که نباید انجام دهم ؛ انجام دادم و متاسفانه لذت هم بردم. گناه من نابخشودنی است ؛ برای همین پدر با من قهر کرده او هیچ وقت مرا نخواهد بخشید.
    و با صدای بلند گریه کردم . .رمان شام مهتاب

    شایان هراسان جلو آمد و دو دستی به سرش کوبید و گفت:« خاک بر سرمن ؛ مقصر اصلی من هستم شرمنده که باعث ناراحتی همه شدم.»
    آنقدر قیافه اش مسخره بود که ناخودآگاه خنده ام گرفت. شایان که همانطور مات و مبهودت مرا نگاه میکرد گفت:« واه ؛ واه ؛ حالا ما باید بخندیم یا گریه کنیم !»

    دانلود رمان pdf



    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • . . چهارشنبه 2 تیر 1395 09:14 ق.ظ نظرات ()

    رمان تاوان عشق از فهیمه رحیمی

     

    :نام کتاب:تاوان عشق

    :نویسنده:فهیمه رحیمی

    :حجم کتاب:۱٫۸۱مگابایت پی دی اف و ۱٫۰۷مگابایت اندروید و ۹۸۱کیلوبایت جاواو ۳۴۹کیلو بایت epub

    :خلاصه ی داستان:

    کاترینا دختر مسیحی ایرانی در کودکی دریک زلزله پدر ومادرش را از دست میدهد و چون نمیتواند برای نجات انها کاری بکند از دختر بودن وضعف خود متنفر میشود وسعی میکند با پوشیدن لباسها ،تغییر نام و انجام کارهای پسرانه شبیه پسرها شود با بزرگ شدن او پسر بسیار پولدار اسرائلی به نام ساموئل عاشق او میشود ولی با دیدن سردی و بی تفاوتی عجیب کاترینا که حالا نام ساده را بر خود گذاشته متوجه میشود که او دچار بیماری روحی وروانی است و او را رها میکند

     

    :فرمت کتاب:pdf,java,apk,epub

    :دانلود رمان تاوان عشق از فهیمه رحیمی با فرمت پی دی اف

    :دانلود رمان تاوان عشق از فهیمه رحیمی با فرمت اندروید

    :دانلود رمان تاوان عشق از فهیمه رحیمی با فرمت جاوا

    :دانلود رمان تاوان عشق از فهیمه رحیمی با فرمت epub

    قسمتی از متن رمان:

    سر انجام روز موعود فرا رسید و من به دعوت استاد از کرج رهسپار تا با همسرش آشنا وبه داستان زندگی او گوش فرا دهم.خانه استاد در یکی از محلات قدیمی شمیران واقع شده و من خیلی زود آن را در میان آن همه خانه مدرن و اشرافی

     

    باز  شناختم ، زیرا استاد گفته بود خانه اش در میان خانه های شیک و لوکس آنجا وصله ی ناجوری است. ولی به نظر من

     

    تنها خانه ی آن محیط بود که روح و اصالت داشت . به محض ورود به خانه ، همسر استاد چنان گرم و پرشور پذیرایم شد که خیلی زود با او مأنوس شدم و احساس کردم که دوستی قدیمی را بعد از سالها باز یافته ام .وقتی فنجان چایی را گذاشت

     

    مقبلم گذاشت و روبرویم نشست ، از آنجا توانستم او را بخوبی ببینم ، چهره اش گندمگون بود ، باچشمانی درشت و سیاه که بیننده را مسحور خویش می ساخت . موهای بلند و مشکی و مواجی داشت با گردنی بلند و دهان و بینی کوچک و خوش ترکیب . نمی دانم چرا گمان کردم قبلا او را دیده ام .در آن لحظه زیاد به مغزم فشار آوردم  تابیاد بیاورم او را کجا دیده ام .آیا مدل نقاشی استاد نبود ؟ باشنیدن اینکه چایتان سرد  نشود از فکر کردن پیرامون این موضوع خارج شدم. ((ساده)) تبسمی کرد و گفت : استاد قبلا راجع به شما صحبت کرده و گفته که نویسنده هستید و قصد دارید نحوه ی َنایی من و ایشان و زندگی مشترکمان را موضوع کتاب جدید خود قرار دهید. گفتم : این باعث افتخار من است هر چند که در کار نویسنگی تبحری ندارم ، اما تمام کوشش خود را به کار می بندم تا بتوانم حق مطلب را اداء کنم . استاد گفت من کتاب های شنا را خوانده ام و یقین دارم که از عهده ی ان بر خواهید آمد. بهر حال تا زیاد ننویسدید نمی توانید نویسنده ی موفقی شوید.من به سهم خود ضعف نوشته های شما رامی بخشم و امیدوارم که ساده هم همین کار را بکند . خانم با تکان دادن سر حرف استاد را تائید کرد . استاد از جا برخاست و گفت من با اجازه شما می روم تا به کار هایم برسم . بعد از رفتن او ((ساده)) با لحن آرامی به صحبت پرداخت و گفت : برای شروع داستان بهتر است ابتدا از دوران کودکی خود بگویم .

     

    اسم دوران دوشیزگی من کاترینا گریگوریان است. پدرم ایرانی و مادرم مکزیکی بودند. پدرم کارشناس چاه نفت بود و برای یک شرکت خارجی کار می کرد . مادرم زنی زیبا و دلفریب بود . آنها با عشق ازدواج کرده و من تنها ثمره ی آن هستم .تا هفت سالگی زندگی راحتی را سپری کردم .اما مقدر نبودکه این سعادت پایدار بماند . بنا به دعوت یکی از دوستان پدرم که به شیراز منتقل شده بود به آنجا رفتیم .چند روزی بعد از ورودمان فاجعه به وقوع پیوست و ناگهان زلزله مهیبی زمین و زمان را به هم ریخت .وقتی زمین لرزه شروع شد من در حیاط بودم و پدر و مادرم در اتاق استراحت می کردند اما پیش از آنکه بتوانند اتاق را ترک کنند ،سقف فرو ریخت و آنها زیر آوار ماندند .همکار پدرم و خانمش بیرون بودند و جان سالم به در بردند.هنوز دقایقی نگذشته بود و ما هنوز در بهت و حیرت بودیم که بار دیگر زمین تکان خوردو آنچه را که سالم مانده بود ویران کرد. من دچار شوک شده بودم و پیاپی جیغ می کشیدم. وقتی همکار پدرم مرا در آغوش کشید ، او را چنگ زدم و به طرف اتاقی که دیگر به صورت مخروبه در آمده بود دویدم و با ناخن شروع کردم به کندن. می خواستم پدر و مادرم را نجات دهم .هنگامی که عده ای برای کمک رسیدند دیگر شب شده و کاری از دست آنها ساخته نبود نزدیکی های صبح جسد پدر و مادرم را در حالی که در آغوش هم جان سپرده بودند از زیر آوار بیرون کشیدند . موهای بلند و مشکی مادرم به خون و خاک آغشته بود و چهره پدر تشخیص داده نمی شد. بلایی عظیم بر مردم نازل شده و در آن هنگاه ی غریب هر کس به دنبال گمشده ای می گشت .من تا آن

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • . . چهارشنبه 2 تیر 1395 09:14 ق.ظ نظرات ()

    رمان تاوان عشق از فهیمه رحیمی

     

    :نام کتاب:تاوان عشق

    :نویسنده:فهیمه رحیمی

    :حجم کتاب:۱٫۸۱مگابایت پی دی اف و ۱٫۰۷مگابایت اندروید و ۹۸۱کیلوبایت جاواو ۳۴۹کیلو بایت epub

    :خلاصه ی داستان:

    کاترینا دختر مسیحی ایرانی در کودکی دریک زلزله پدر ومادرش را از دست میدهد و چون نمیتواند برای نجات انها کاری بکند از دختر بودن وضعف خود متنفر میشود وسعی میکند با پوشیدن لباسها ،تغییر نام و انجام کارهای پسرانه شبیه پسرها شود با بزرگ شدن او پسر بسیار پولدار اسرائلی به نام ساموئل عاشق او میشود ولی با دیدن سردی و بی تفاوتی عجیب کاترینا که حالا نام ساده را بر خود گذاشته متوجه میشود که او دچار بیماری روحی وروانی است و او را رها میکند

     

    :فرمت کتاب:pdf,java,apk,epub

    :دانلود رمان تاوان عشق از فهیمه رحیمی با فرمت پی دی اف

    :دانلود رمان تاوان عشق از فهیمه رحیمی با فرمت اندروید

    :دانلود رمان تاوان عشق از فهیمه رحیمی با فرمت جاوا

    :دانلود رمان تاوان عشق از فهیمه رحیمی با فرمت epub

    قسمتی از متن رمان:

    سر انجام روز موعود فرا رسید و من به دعوت استاد از کرج رهسپار تا با همسرش آشنا وبه داستان زندگی او گوش فرا دهم.خانه استاد در یکی از محلات قدیمی شمیران واقع شده و من خیلی زود آن را در میان آن همه خانه مدرن و اشرافی

     

    باز  شناختم ، زیرا استاد گفته بود خانه اش در میان خانه های شیک و لوکس آنجا وصله ی ناجوری است. ولی به نظر من

     

    تنها خانه ی آن محیط بود که روح و اصالت داشت . به محض ورود به خانه ، همسر استاد چنان گرم و پرشور پذیرایم شد که خیلی زود با او مأنوس شدم و احساس کردم که دوستی قدیمی را بعد از سالها باز یافته ام .وقتی فنجان چایی را گذاشت

     

    مقبلم گذاشت و روبرویم نشست ، از آنجا توانستم او را بخوبی ببینم ، چهره اش گندمگون بود ، باچشمانی درشت و سیاه که بیننده را مسحور خویش می ساخت . موهای بلند و مشکی و مواجی داشت با گردنی بلند و دهان و بینی کوچک و خوش ترکیب . نمی دانم چرا گمان کردم قبلا او را دیده ام .در آن لحظه زیاد به مغزم فشار آوردم  تابیاد بیاورم او را کجا دیده ام .آیا مدل نقاشی استاد نبود ؟ باشنیدن اینکه چایتان سرد  نشود از فکر کردن پیرامون این موضوع خارج شدم. ((ساده)) تبسمی کرد و گفت : استاد قبلا راجع به شما صحبت کرده و گفته که نویسنده هستید و قصد دارید نحوه ی َنایی من و ایشان و زندگی مشترکمان را موضوع کتاب جدید خود قرار دهید. گفتم : این باعث افتخار من است هر چند که در کار نویسنگی تبحری ندارم ، اما تمام کوشش خود را به کار می بندم تا بتوانم حق مطلب را اداء کنم . استاد گفت من کتاب های شنا را خوانده ام و یقین دارم که از عهده ی ان بر خواهید آمد. بهر حال تا زیاد ننویسدید نمی توانید نویسنده ی موفقی شوید.من به سهم خود ضعف نوشته های شما رامی بخشم و امیدوارم که ساده هم همین کار را بکند . خانم با تکان دادن سر حرف استاد را تائید کرد . استاد از جا برخاست و گفت من با اجازه شما می روم تا به کار هایم برسم . بعد از رفتن او ((ساده)) با لحن آرامی به صحبت پرداخت و گفت : برای شروع داستان بهتر است ابتدا از دوران کودکی خود بگویم .

     

    اسم دوران دوشیزگی من کاترینا گریگوریان است. پدرم ایرانی و مادرم مکزیکی بودند. پدرم کارشناس چاه نفت بود و برای یک شرکت خارجی کار می کرد . مادرم زنی زیبا و دلفریب بود . آنها با عشق ازدواج کرده و من تنها ثمره ی آن هستم .تا هفت سالگی زندگی راحتی را سپری کردم .اما مقدر نبودکه این سعادت پایدار بماند . بنا به دعوت یکی از دوستان پدرم که به شیراز منتقل شده بود به آنجا رفتیم .چند روزی بعد از ورودمان فاجعه به وقوع پیوست و ناگهان زلزله مهیبی زمین و زمان را به هم ریخت .وقتی زمین لرزه شروع شد من در حیاط بودم و پدر و مادرم در اتاق استراحت می کردند اما پیش از آنکه بتوانند اتاق را ترک کنند ،سقف فرو ریخت و آنها زیر آوار ماندند .همکار پدرم و خانمش بیرون بودند و جان سالم به در بردند.هنوز دقایقی نگذشته بود و ما هنوز در بهت و حیرت بودیم که بار دیگر زمین تکان خوردو آنچه را که سالم مانده بود ویران کرد. من دچار شوک شده بودم و پیاپی جیغ می کشیدم. وقتی همکار پدرم مرا در آغوش کشید ، او را چنگ زدم و به طرف اتاقی که دیگر به صورت مخروبه در آمده بود دویدم و با ناخن شروع کردم به کندن. می خواستم پدر و مادرم را نجات دهم .هنگامی که عده ای برای کمک رسیدند دیگر شب شده و کاری از دست آنها ساخته نبود نزدیکی های صبح جسد پدر و مادرم را در حالی که در آغوش هم جان سپرده بودند از زیر آوار بیرون کشیدند . موهای بلند و مشکی مادرم به خون و خاک آغشته بود و چهره پدر تشخیص داده نمی شد. بلایی عظیم بر مردم نازل شده و در آن هنگاه ی غریب هر کس به دنبال گمشده ای می گشت .من تا آن

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 14 1 2 3 4 5 6 7 ...
http://systeme-croissance.cf/
http://global-mim.cf/
http://seedstitchfineyarn.cf/
http://carshowsusa.cf/
http://populardogs.cf/
http://powersmdwellness.cf/
http://oliviamorgan.cf/
http://arkansashomenetwork.cf/
http://khurana-psychic.cf/
http://wondercitynyc.cf/
http://betrbeagle.cf/
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic